او راز گیسوان ِبلندش شناختند
ای خاک این همان تن ِپاک است ؟
انسان همین خلاصه ی خاک است ؟
وقتی که شانه می زد
انبوه ِگیسوان ِبلندش را
تا دوردست ِآینه می راند
اندیشه ی خیال پسندش را
او با سلام صبح
خندان ، گلی ز آینه می چید
دستی به گیسوانش می برد
شب را کنار می زد
خورشید را در آینه می دید
اندیشه ی برآمدن ِروز
بارانی از ستاره فرو می ریخت
در آسمان ِچشم ِجوانش
آنگاه آن تبسم ِشیرین
در می گشود بر رخ ِآیینه
از باغ ِآفتابی ِجانش
دزدان ِکور ِآینه ، افسوس
آن چشم ِمهربان را
از آستان ِصبح ربودند !
آه ای بهار ِسوخته
خاکستر ِجوانی
تصویر ِپر کشیده ی آیینه ی تهی
با یاد ِگیسوان بلندت
آیینه در غبار ِسحر آه می کشد
مرغان باغ بیهده خواندند
هنگام ِگل نبود
التماس دعا

نمي خواهم بدانم كوزگراز خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
سوتكي سازد كه از خاك گلويم
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ وبازي گوش
واو يكريزو پي در پي
دم گرم خوشش را بر گلويم بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من
سكوت مرگ بارم را
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است
حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

اندر دل من مها دلافروز توئی
یاران هستند لیک دلسوز توئی
شادند جهانیان به نوروز و بعید
عید من و نوروز من امروز توئی
"مولوی/دیوان شمس"

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان يک پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد که اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختي تنبيه کند.
پسرک گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي که برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از آن عبور مي کند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان کمک خواستم کسي توجه نکرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور کافي براي بلند کردنش ندارم.
"براي اينکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده کنم ".
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه مي کند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني که ما وقت نداريم گوش کنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب کند
تو این شبهای قدر ما رو هم دعا کنین
التماس دعا![]()
اعياد شعبانيه بر مسلمين مبارك باد

با کاروان مصری چندین شکر نباشد
در لعبتان چینی زین خوبتر نباشد
این دلبری و شوخی از سرو و گل نیاید
وین شاهدی و شنگی در ماه و خور نباشد
گفتم به شیرمردی چشم از نظر بدوزم
با تیر چشم خوبان تقوا سپر نباشد
ما را نظر به خیرست از حسن ماه رویان
هر کو به شر کند میل او خود بشر نباشد
هر آدمی که بینی از سر عشق خالی
در پایه جمادست او جانور نباشد
الا گذر نباشد پیش تو اهل دل را
ور نه به هیچ تدبیر از تو گذر نباشد
هوشم نماند با کس اندیشهام تویی بس
جایی که حیرت آمد سمع و بصر نباشد
بر عندلیب عاشق گر بشکنی قفس را
از ذوق اندرونش پروای در نباشد
تو مست خواب نوشین تا بامداد و بر من
شبها رود که گویی هرگز سحر نباشد
دل میبرد به دعوی فریاد شوق سعدی
الا بهیمهای را کز دل خبر نباشد
تا آتشی نباشد در خرمنی نگیرد
طامات مدعی را چندین اثر نباشد
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
جای دلهای عزیز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبرشکنش
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
صداي ضجه زنداني در مانده را بشنو
در اين دخمه ي دلتنگ جان فرساي را بگشا
از اين بندم رهايي ده
***
مرا بار ديگر با نور خورشيد آشنايي ده
كه من ديدار رنگ آسمان را آرزو مندم
بسي مشتاق ديدار زن و لبخند فرزندم
من دور از زن و فرزند ـــ
به يك ديدار خشنودم
به يك لبخند، خورسندم
***
الا اي همسرم ، اي همسفر با شادي و رنجم!
از پشت ميله هاي زندان، ترا دلتنگ مي بينم
و رويت را كه زيبا گلبن گلخانه ي من بود ـــ
بسي بيرنگ مي بينم.
***
به پشت ميله هاي سرد، چشمت گريه آلود است
در آغوش تو مي بينم سر فرزند را بر شانه ات غمناك
مگو فرزند ... جانم ، دخترم، اميد دلبندم
تو تنها، دخترم تنها
***
چو مي آئي به ديدارم ـــ
نگاهت مات و لب خاموش
نميخواني ز چشمانم ـــ
كه من مردي گنه آلودم اما پشيمانم
ترا در چشم غمگين است فرياد ملامت ها
مرا در جان ناشاد است غوغاي ندامت ها
ترا مي بينم و بر اين جدائي اشك ميريزم
نميداني چه غمگينم
غروب تلخ پائيزم
***
الا اي نغما خوان نيمه شب ، اي رهنورد مست!
كه هر شب ميخزي از پشت اين ديوار ،مستانه
و ميپويي بسوي خانه ي خود، مست و ديوانه
دم ديگر در آغوش زن و فرزند، خورسندي
نه در رنجي، نه در بندي ـــ
ولي من آشناي رنجم و با شوق، بيگانه
تو بر كامي و من ناكام
تو در آن سوي ، آزادي
من اينجا بسته ام در دام
ميان كام و ناكامي، نباشدغير چندين گام
بكامت باد، اين شادي
حلالت باد، آزادي
***
تو اي آزاده ي خوشبخت، اي مرد سعادتمند!
كه شبها خاطري مجموع و ياري نازنين داري
ميان همسر وفرزند ـــ
دلت همخانه ي شادي ـــ
لبت همسايه ي لبخند
بهر جا ميروي آزاد ـــ
بهرسويي كه دل مي گويدت رو ميكني خورسند
نه در رنجي و نه دربند
بكامت باد، اين شادي
حلالت باد، آزادي
مهدي سهيلي
فرارسیدن این عید باستانی رو بهتون تبریک میگم
و سالی توام با شادی و نیکبختی رو براتون آرزو میکنم

هلال عید در ابروی یار باید دید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبید
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
چو ماه روی تو در شام زلف میدیدم
شبم به روی تو روشن چو روز میگردید
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

ریشهام از هوشیاری خورده آب
من کجا فراموشی کجا
دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب
پرتویی ایینه را لبریز کرد
طرح من آلوده شد با آفتاب
اندوهی خم شد فراز شط نور
چشم من در آب می بیند مرا
سایه ترسی به رهلغزید و رفت
جویباری خواب می بیند مرا
در نسیم لغزشی رفتم به راه
راه نقش پای من از یاد برد
سرگذشت من به لبها ره نیافت
ریگ باد آواره ای را باد برد
"سهراب سپهری"
بیراهه مروساده ترین راه حسین است
ازمردم گمراه جهان راه مجویید
نزدیك ترین راه به الله حسین است

دیباچه عشق و عاشقی باز شود
دلها همه آماده پرواز شود
با بوی محرمالحرام تو حسین
ایام عزا و غصه آغاز شود
السلام علیك یا ابا عبدالله الحسین (ع)
التماس دعا.

اى نسيم سحر آرامگه يار كجاست
منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست
شب تار است و ره وادى ايمن در پيش
آتش طور كجا موعد ديدار كجاست
هر كه آمد به جهان نقش خرابى دارد
در خرابات بگوئيد كه هشيار كجاست
آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند
نكته ها هست بسى محرم اسرار كجاست
هر سر موى مرا با تو هزاران كار است
ما كجائيم و ملامتگر بيكار كجاست
باز پرسيد ز گيسوى شكن در شكنش
كاين دل غمزده سرگشته گرفتار كجاست
عقل ديوانه شد آن سلسله ی مشكين كو
دل ز ما گوشه گرفت ابروى دلدار كجاست
ساقى و مطرب و مى جمله مهياست ولى
عيش بى يار مهيا نشود يار كجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فكر معقول بفرما گل بى خار كجاست

دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست
كه شنيدى كه درين بزم دمى خوش بنشست كه نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع گر زان لب خندان به زبان لافى زد پيش عشاق تو شبها به غرامت برخاست
در چمن باد بهارى ز كنار گل و سرو به هوا دارى آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتى و از خلوتيان ملكوت به تماشاى تو آشوب قيامت برخاست
پيش رفتار تو پا بر نگرفت از خجلت سرو سركش كه به ناز از قد و قامت برخاست
حافظا اين خرقه بينداز مگر جان ببرى
كاتش از خرقه ء سالوس و كرامت برخاست

در صبح آشنایی شیرین مان ترا
گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود
می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی
میخواستی به پاس صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش میشود
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
درتنگنای سینه
فراموش می شود
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق ترا تا ج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من شبچراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست
خورشید جاودانی دنیای دیگرم
"فریدون مشیری"

گفت: « آنجا چشمة خورشيدهاست
آسمانها روشن از نور و صفاست
موج اقيانوس جوشان فضاست. »
باز من گفتم كه: «بالاتر كجاست؟»
گفت:« بالاتر، جهاني ديگر است
عالمي كز عالم خاكي جداست
پهن دشت آسمان بيانتهاست»
باز من گفتم كه: « بالاتر كجاست؟»
گفت: « بالاتر از آنجا راه نيست
زان كه آنجا بارگاه كبرياست
آخرين معراج ما عرش خداست! »
باز من گفتم كه: « بالاتر كجاست! »
لحظهاي در ديدگانم خيره شد
گفت:« اين انديشهها بس نارساست! »
گفتمش:« از چشم شاعر كن نگاه
تا نپنداري كه گفتاري خطاست:
دورتر از چشمة خورشيدها؛
برتر از اين عالم بيانتها؛
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصة پرواز مرغ فكر ماست »
"فریدون مشیری"

دلاويزترين
***
از دل افروزترين روز جهان خاطره اي با من هست
به شما ارزاني
سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم
هاي،بسراي اي دل شيدا،بسراي
اين دل آويز ترين روز جهان را بنگر
تو دل آويزترين شعر جهان را بسراي
***
آسمان،ماه،سحر،ياس،نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغک تنها،بسراي
همه درهاي رهايي بسته ست
تا گشايي به نسيم سخني،پنجره اي را بسراي
من به دنبال دل آويزترين شعر جهان مي گشتم
***
دو کبوتر در اوج
بال در بال گذر مي کردند
دو صنوبر در باغ
سرفراگوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريايي با جفت خود از ساحل دور
رونهادند به دروازه نور
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق
در سراپرده دل
غنچه اي مي پرورد
هديه اي مي آورد
برگ هايش کم کم باز شدند
برگ ها باز شدند
يافتم،يافتم،آن نکته که مي خواستمش
با شکوفايي خورشيدو
گل افشاني لبخند تو آراستمش
تار و پودش را از خوبي و مهر
خوشتر از تافته ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دل آويز ترين شعر جهان يافته ام
***
تو هم اي خوب من
اين نکته به تکرار بگو
نه به يک بار و به ده بار،که صدبار بگو
دوستم داري؟را از من بسيار بپرس
دوستت دارم!را با من بسيار بگو
***
"فریدون مشیری"
بی تو مهتاب شبی باز آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم...........
بی تو مهتاب شبی باز آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم...........
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من هم محوی تماشای نگاهت
آسمان صاف، شب آرام
بخت خندان وزمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده بر مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی :
" از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب آئینه ی عشق گذران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم؟
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرود از یادت
| شادى مجلسيان در قدم و مقدم توست | جاى غم باد هر آن دل كه نخواهد شادت |
| برسان بندگى دختر رز گو بدر آى | كه دم همت ما كرد ز بند آزادت |
| چشم بد دور كز آن تفرقه ات باز آورد | طالع نامور و دولت مادرزادت |
| شكر ايزد كه ز تاراج خزان رخنه نيافت | بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت |
| در شگفتم كه درين مدت ايام فراق | برگرفتى ز حريفان دل و دل مى دادت |
| حافظ از دست مده دولت اين كشتى نوح |
| ورنه طوفان حوادث ببرد بنيادت |
گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،
بيدارم؛
گاهگاهي نيز،
وقتي چشم بر هم مي گذارم،
خواب هاي روشني دارم،
عين هشياري !
آنچنان روشن كه من در خواب،
دم به دم با خويش مي گويم كه :
بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !
***
اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،
پيش چشم اين همه بيدار،
آيا خواب مي بينم ؟
اين منم، همراه او ؟
بازو به بازو،
مست مست از عشق، از اميد ؟
روي راهي تار و پودش نور،
از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟
***
اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !
خواب يا بيدار،
جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !
***
"فریدون مشیری"

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان ماه رحمت و برکت بر مسلمین مبارک باد


جمالت آفتاب هر نظر باد زخوبي روي خوبت خوبتر باد
هماي زلف شاهين شهپرت را دل شاهان عالم زير پرباد
کسي کو بسته ي زلفت نباشد هميشه غرق در خون جگر باد
بتا چون غمزه ات ناوک فشاند دل مجروح من پيشش سپر باد
چو لعل شکرينت بوسه بخشد مذاق جان من زو پر شکر باد
مرا از تست هردم تازه عشقي ترا هر ساعتي حسني دگر باد
بجان مشتاق روي تست حافظ ترا در حال مشتاقان نظر باد
طوفان سهمناك به يغما گشود دست
مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست
لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس
طوفان فرو نشست
بادي چنين مهيب نزيبد بهار را
كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را
در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين
گل را و خار را
اكنون جمال باغ بسي محنت آور است
غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است
بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ
از اشك غم تر است
آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند
در موج سيل تا به گريبان نشسته اند
لب هاي باز كرده به لبخند شوق را
در خاك بسته اند
آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن
لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن
گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته
چون آرزوي من
مادر كه مرد سوخت بهار جوانيم
خنديد برق رنج به بي آشيانيم
هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم
از زندگانيم
"فريدون مشيري"

باز کن نغمه ي جانسوزي ازآن ساز امشب
تاکني عقده ي اشک از دل من باز امشب
ساز در دست تو سوز دل من ميگويد
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
مرغ دل در قفس سينه ي من مينالد
بلبلي ساز تورا ديده هم آواز امشب
زير هر پرده ي ساز تو هزاران راز است
بيم آن است که از پرده فتد راز امشب
گرد شمع رخت اي شوخ, من سوخته جان
پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب
گلبن نازي و در پاي تو با دست نياز
مي کنم دامن مقصود پر از ناز امشب
کرد شوق چمن وصل تو اي مايه ي ناز
بلبل طبع مرا قافيه پرداز امشب
شهريار آمده با کوکبه ي گوهر اشک
به گدايي تو اي شاهد طناز امشب
تولد حضرت فاطمه(س)و روز مادر رو به همه ی مادران عزیز و زنان گرامی تبریک میگم![]()
مخصوصآ به مادر خوشگل خودم![]()

لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
"مهدي اخوان ثالث"

